پای دلتنگی من گر به خیابان برسد
کارِ این شهر به یکباره به پایان برسد
بسته راه نفسم را غمی از جنس سکوت
کارِ این بغض بعید است به باران برسد
خبر از دوست اگر نیست خوشا قاصد مرگ
پشت در منتظرم این برسد... آن برسد
نرسیدم به لبان تو، فقط جان کندم
اندکی مانده که بی تو به لبم جان برسد
به سر موی تو دل بستم و باور کردم
رسمِ دنیاست پریشان به پریشان برسد
میشود معجزه ای آخرِ هر قصه ی خوش
کاش پایانَ غزل، درد به درمان برسد...
بیاد خزان
نوشته شده توسط تنها در دوشنبه دوم آبان ۱۴۰۱ ساعت 12:51 موضوع | لینک ثابت
برچسب:
نویسنده: یونا رفیعی