ای کسانی که دم از باور ایمان دارید،
خبر از فاجعهٔ تلخ زمستان دارید؟
سر سجادهٔ ابریشتمان وقت سحر
فکر کردید به سرمای شدید دم در
به تن آسایی یک زن، بغل باغ چنار؟
وسط سوز دم صبح خیابان بهار
به تب باکرهای گمشده در جنگل فقر؟
عصمتی سوخته در نشئگی از منقل فقر
علم دین شده افراتشه بر سر در شهر
و شما، از پس یک شیشه تماشاگر شهر
چه نمازیست که از قافلهٔ غافل ماندید؟
شرفی مرد و شما سورهی یس خواندید
نرم و آهسته پس شیشه تماشا کردید
گرگ زد، گله پر از خون شد و حاشا کردید
گرگها، بره تان را به چپاول بردند
خواب بودید، تنش را به تناول بردند
منم آن برهی گمگشته پس باغ چنار
منم آن دخترک سادهی بن بست بهار
گوش باشید که من قافیهپرداز شدم
هوش باشید که قتالهی صد راز شدم
شیخ فرهیخته که رسم ادب میدانی
و مرا جانم و قربان و جگر میخوانی
روی پیشانی اگر داغ عبادت داری
طلب میوهی ممنوع به خلوت داری
من ز شرعی شدن میل تو بدنام شدم
لایق ضربهی هشتادم اسلام شدم
ای کسانی که مرا کافر دین میخوانید
خودتان پای همین دین خدا میمانید؟
شهر، آفت زده، این باغ هرس میخواهد
پر سیمرغ، ز آشوب قفس میخواهد
شب به نذر کر و کورانه که سیراب شدید
و شکم سیر ز نان فاتح محراب شدید
من و منهای ز من خستهتری افتادند
پشت دیوار همین مسجدتان جان دادند
نانمان راحت الحلقوم گلوتان شده است
عرق زحمتمان شرب سبوتان شده است
بس کنید این همه انکار ، قباحت دارد
یک نفر این تبر فتنه، زمین بگذارد
برچسب:
نویسنده: یونا رفیعی