یه موقعهایی میشه که از همه بریدی
دیگه دلیلی برا ادامه نداری
خسته شدی از همه
سیر شدی از زندگیت
اون موقع یکی پیدا میشه تو زندگیت و سر راهت قرار میگیره
مثل یه ستاره میاد تو شب تاریکت چشمک میزنه
یه ستاره پرنور زیبا میفهمی : ستاره
تازه میفهمی زندگی هم قشنگه
میفهمی دوست داری زنده بمونی و باشی که کنار اون باشی
ولی روزگار نمیزاره
محکومی که فقط بهش فکر کنی
و با یادش زندگی کنی
اون موقع دیگه دردت یکی نیست
دردهای قبلیت سر جاشونه
تازه دوری و تنهایی هم بهش اضافه میشه
بقول آهنگه که میگه
منه مغرورا ببین
فاصله دور را ببین
... سوختم و ساختم
سهمم از عشق حسرت و فریاد شد
اینجا که میرسی دیگه نیدونی چکار کنی
زنده بمونی و بجنگی
اصلا با کی بجنگی با خودت ، با روزگار با چی....
با چشمات که چرا دیدیش، با دلت که چرا دوستش داری ، با روحت با روانت با چی
به یه جایی میرسی که
فکر میکنی تموم شدی
بعد اون بیاد بگه منم تو را دوست دارم
اینجا امید پیدا میکنی که ادامه بدی
بعد چی...
روزگار میاد میزنه تو کاسه کوزت
همه راهها را به روت می بنده
اینجا ارزوی مردن داری، حسرت موندن
ولی میمونی و میجنگی تا بهش برسی
و یه انگیزه داری که بازهم ادامه بدی
امید داری
دلیلی برای ادامه دادن
برچسب:
نویسنده: یونا رفیعی