ای کسانی که دم از باور ایمان دارید، خبر از فاجعهٔ تلخ زمستان دارید؟
سر سجادهٔ ابریشتمان وقت سحر فکر کردید به سرمای شدید دم در به تن آسایی یک زن، بغل باغ چنار؟ وسط سوز دم صبح خیابان بهار به تب باکرهای گمشده در جنگل فقر؟ عصمتی سوخته در نشئگی از منقل فقر علم دین شده افراتشه بر سر در شهر و شما، از پس یک شیشه تماشاگر شهر چه نمازیست که از قافلهٔ غافل ماندید؟ شرفی مرد و شما سورهی یس خواندید نرم و آهسته پس شیشه تماشا کردید گرگ زد، گله پر از خون شد و حاشا کردید گرگها، بره تان را به چپاول بردند خواب
برچسب:
نویسنده: یونا رفیعی
برچسب:
نویسنده: یونا رفیعی
برچسب:
نویسنده: یونا رفیعی
برچسب:
نویسنده: یونا رفیعی
برچسب:
نویسنده: یونا رفیعی
برچسب:
نویسنده: یونا رفیعی
ای کاش همیشه همین قدری مونده بودم تا غم وغصه نداشتمچه عالمی بودیادش بخیرولی افسوس..خسته ام از این زندان که نامش زندگیستپس قشنگی های دنیا مال کیست ؟باختم در عشق اما باختن تقدیر نیستساختم با درد تنهایی مگر تقدیر چیست؟من چون نمیتونم با کسی درد دل کنم میام اینجا حرفام را مینویسم اگه بعضیاش ناراحتتون میکنه معذرت میخوام ولی من چون تنهام فقط اینجا حرفام را مینویسم
برچسب:
نویسنده: یونا رفیعی
برچسب:
نویسنده: یونا رفیعی
خبرت هست که ازخوبی خود بیخبری
بخدا خوبتر از خوبتر از خوبتری
به چه مانند کنم درهمه آفاق تورا
هرچه درذهن من آید تو ازآن خوبتری
گاهی دوری باعث بیخبری میشهی
ولی از خوبی کسی کم نمیشه
نوشته شده توسط تنها در شنبه هشتم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 7:53 موضوع | لینک ثابت
برچسب:
نویسنده: یونا رفیعی
برچسب:
نویسنده: یونا رفیعی
برچسب:
نویسنده: یونا رفیعی
برچسب:
نویسنده: یونا رفیعی
برچسب:
نویسنده: یونا رفیعی